سلام
والله من خودم رو در حد و اندازه ای نمیبینم که نزدیک خانواده پیامبر اسلام (ص)هم برم چه برسه به این که بخوام
براشون شعر بگم ...
هرکسی باید حد و حدود خودشو بدونه
و من ...
خراب تر و الوده تر از اونی هستم که بخوام به ساحت مقدس این طایفه شریف نزدیک بشم !
اما
خوب دم صبحی در کلاس فنون شاعری که دارم افتادم به بداهه سرایی
در بخش
زنگ تفریح کلاس و یه غزل کوتاه سرودیم و باز هم نمیدونم
چی شد که گذاشتم
اینجا
هرچی بود گذشت...
مستفعلن مستفعلن ...
تا چشم میبیند و َ گوشم میشنیدست
هرسال این موقع که میشد فتنه دیدست
هر سال این موقع سر سرخ کسی را
از شاخه های نیزه ای آرام چیدست
تا سال دیگر فتنه ای دیگر بیاید
یک سال چشم و گوش ها از هم بریدست
الحق که این اهل لجوج و قوم ماجوج
هر گه به ذوالقرنین هر قرنی رسیدست ،...
غیر از عدس غیر از پیاز و من و سلوی
از اسمان چیزی به ذهنش پرکشیدست ؟؟
والله نه تنها کسی مثل همیشه ...
یک مشت ((حضرت ))!! را برایم سربریدست !
روز چهاردهم برج دی سال هشتاد و هفت
ج.ف.هبوط
نوش جان هر که شد
|
+| نوشته شده توسط
ج.ف.هبوط در شنبه چهاردهم دی 1387
|