ابر ِ طبع ِ خسته امشب بر قلم بارید و سوخت
دیده چیزی دید و دل هم سینه ام را دید و سوخت
بر زبانم نام ِ عشق آمد ، لبم ! آتش گرفت
چشم هایم بی غرض خون بر لبم بارید و سوخت
عشق را تفسیر گفتم : آتشی....خندید شمع
گفتمش : خاکستری.... پروانه ای رقصید و سوخت
عشق را گفتم : خیالی.......خاطرم آزرد و خفت
گفتمش : خوابی......ستاره آب شد ، ترسید و سوخت
عشق را کردار گفتم : شبنمی با نسترن
بر لب خشکم ، سرابی بی رمق لغزید و سوخت
عشق را سرگرم کردم با ((بیان )) و با ((بدیع))
نکته ها بر دفتر هر صنعتی پیچید و سوخت
عشق را گفتم : مگر یک اتفاق ساده ای...
سادگی بر گفته من ، ساده تر خندید و سوخت
عشق را گفتم : سلامی، یا علیکی ، در بهار...
قامت ِ احساس ِ سرما خورده ام لرزید و سوخت
عشق را گفتم نگویم مثل چیزی یا کسی ،
هرکسی ، هرچیز ، من را دید، هم ، نالید و سوخت
عشق را با هرکه گفتم ، هرکسی فریاد کرد
گوش ِ قهر ِ عشق ، اما ، باز هم ، نشنید و سوخت
عشق را گفتم چه می خواهی ز جان آدمی
با سکوتش پاسخم را بر لبش می چید و سوخت!
عشق را با عاشقی کردن!!! سرودم ، ناگهان :
عشق از دستم ، قلم را ، شعر را ، دزدید و سوخت ...
ج.ف.هبوط خرداد هشتاد و هفت
نوش جان هر که شد
|
+| نوشته شده توسط
ج.ف.هبوط در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
|