تبليغاتX
ج.ف.هبوط - طبع خسته ...
شعر و نقد آن
 طبع خسته ...

ابر ِ طبع ِ خسته امشب  بر قلم بارید و     سوخت

دیده چیزی دید و دل هم سینه ام را دید و    سوخت

 

بر زبانم نام ِ عشق آمد ، لبم ! آتش گرفت

چشم هایم بی غرض خون بر لبم بارید و   سوخت

 

عشق را تفسیر گفتم : آتشی....خندید شمع

گفتمش : خاکستری....  پروانه ای رقصید و    سوخت

 

عشق را گفتم : خیالی.......خاطرم آزرد و خفت

گفتمش : خوابی......ستاره آب شد ، ترسید و  سوخت

 

عشق را کردار گفتم : شبنمی با نسترن

بر لب خشکم ، سرابی بی رمق لغزید و  سوخت

 

عشق را سرگرم کردم با ((بیان )) و با ((بدیع))

نکته ها بر دفتر هر صنعتی پیچید و    سوخت

 

عشق را گفتم : مگر یک اتفاق ساده ای...

سادگی بر گفته من ، ساده تر خندید و    سوخت

 

عشق را گفتم : سلامی، یا علیکی ، در بهار...

قامت ِ احساس ِ سرما خورده ام لرزید و سوخت

 

عشق را گفتم نگویم مثل چیزی  یا کسی ،

هرکسی ، هرچیز ، من را دید، هم ، نالید و     سوخت

 

عشق را با هرکه گفتم ، هرکسی فریاد کرد

گوش ِ قهر ِ عشق ، اما ، باز هم ، نشنید و سوخت

 

عشق را گفتم  چه می خواهی ز جان آدمی

با سکوتش پاسخم را بر لبش می چید و     سوخت!

 

عشق را با عاشقی کردن!!!  سرودم ، ناگهان :

عشق از دستم ، قلم را ، شعر  را  ،   دزدید  و     سوخت ...

 



 

ج.ف.هبوط   خرداد هشتاد و هفت


نوش جان هر که شد
|+| نوشته شده توسط ج.ف.هبوط در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  |
 
 
بالا