دل
سوی ِ سازم می کشد ، دفتر جوابش می کند
شعرِ ترم می لغزد و در پیچ و تابش می کند
سينه
، سه تارم
می شود،مضراب ِ حسرت می خورد
لالای ِ مادر می
زنم ، آرام
خوابش می کند
نبض
ِ قلم می لرزد و کاغذ تمنا می کند
میل نوشتن می
رسد ، پر التهابش می کند
وین
دختران ِ واژه را بی پرده عریان می کند
مصراع تا مصراع
را ، بند ِ سرابش می کند
در کوچه هاي شعر نو ، يا در ده و فصل درو!
فرقي ندارد،
هرکجا،
هر کس ،
عذابش می کند
پا بر زمین تا
می نهد ، تنبیه ِ خاکش می دهد
نون
والقلم
می خواند و رجم ِ شهابش مي کند
ِ مرگ ِ عاطفه ، شب های نیمه خورده را در روز
بدنام ِ عصمت می
برد ...، نام ِّ حجابش می کند
قلبم گواهي مي دهد ف آدينه عصيان مي کند
وین هفته های ِ
تشنه را ، غرق ِ گلابش می کند
این
قوم ِ خواب آلوده را رچند خواب آلوده کرد ...
آخر کسی می آید
و تعبیر ِ خوابش می کند
سهم من از اين زندگي ، خود قطعه شعري بود و بس
گر ماند
ز من ،
آینده
نابش می کند وان هم ا
ج.ف.هبوط
هفده برج مرداد هشتاد
و شش
|
+| نوشته شده توسط
ج.ف.هبوط در شنبه نهم شهریور 1387
|